هیچی بدتر از این نیست که دور باشی و بهت خبر بدن عزیزی از دست رفته
آخرین بار کی بود؟چند سال پیش؟فوت پدر انگار! و من چقدر بدم میام از “از دست دادن” , چقدر بدم میاد از همه این لباس های مشکی و شیون و زاری ها ,صدای قران که توی بلندگو ها می پیچه و همه اون گل های لیلیوم سفید چقدر خشن به نظرم می رسه …
از عذاداری متنفرم
هیچ وقت باور نمی کنم ,به مرور عادت می کنم
الکی گفتم اگر بگم خسرو شکیبایی خیلی در زندگی من تاثیر داشته, مزخرف گفتم
مدت ها بود اصلا به یادش هم نبودم
عجب اشتباهی
خب نمی دونستم
اصلا فکرشم نمی کردم که یه روزی بمیره
حالا آشنا ترین تصویری که ازش توی ذهن من تاب می خوره همون خانه سبزه
داشتم فکر می کردم که زیاد دور نیست
خب چند وقت دیگه ممکنه انتظامی هم بمیره
یا …
اسم ها و تصویر ها رو در ذهنم سریع مرور می کنم
خیلی ها …
و چقدر باید هی شک بشیم
ناراحت بشیم
گریه کنیم
تصویر هاشون رو شیر کنیم
و در موردشون بنویسیم
و نوستالژی بشیم و هزار چیز دیگه
و همیشه باز یادم می ره
و همیشه باز غافلگیر می شم
هنوز هم باورم نمی شه
دیشب یکی از عجیب ترین شب های زندگی ام بود
19 جولای
باز هم بهش فکر می کنم
خب من می تونم
فقط فکر کنم که یه جایی توی ایران برای خودش نشسته داره زندگی می کنه
حالا هر جا بری همه ازش نوشتن
غافلگیر کننده بود ولی می شه با هاش کنار اومد
می شه از یاد بردش
می شه گمش کرد توی زندگی
بازم بهش فکر می کنم
صداش قشنگه
یه جور خاصی حرف می زنه
هر بار که ازش یه فیلمی ببینم می دونم که هست
هر بار که صداش رو بشنوم باز خواهد بود
مگه زندگی چیه به غیر از این “بودن”
ولی باور کن سخته
سخته قبول کنم که نیست
من گریه دارم
و باز این گریه لعنتی نمی اد
.
.
.
عصبی شدم
با ناخن شستم لاک های روی ناخن هام رو ورقه می کنم
و باز بهش فکر می کنم
حالا باید به کی تسلیت گفت؟
از عذاداری بدم میاد ولی کاش بودم اینبار
کاش بودم و می دیدم که میذارنش توی گور
کاش بودمو می دیدم
کاش بودمو حس می کردم این سردی خاک رو
سعی می کنم تصور کنمش
باورم نمی شه
باز بهش فکر می کنم
انگار می گن توی بیمارستان تموم کرده
تصور می کنم اون آخرین لحظه رو
وقتی که فلت لاین می شه
وقتی همه نا امید می شن
وقتی تموم می شه
باز بهش فکر می کنم
…