عصر شنبه حس تنبلی و دق و همه درد های بی درمان بشری ادم گل می کنه . می خواستم وقت کشی کنم که خیلی اتفاقی یکی از ورودی های نازلی در فرندفید رو دیدم و …..
به جرات می گم که بیش از 5 بار این 10 دقیقه رو دیدم و دوباره پلی کردمش !
حرفی ندارم برای گفتن, در واقع حرفی نمی مونه, یه واقیعیت هایی هست که باید قبول کرد تا بتونی توی یه ارامش ساختگی به زندگی ات ادامه بدی ,گرچه که هر از گاهی ته دلت حرص بخوری…چه فایده وقتی هیچ غلطی نمی تونی بکنی و فقط غر می زنی…در واقع چه فرقی می کنه!!!
فقط اینکه خوشحالم , از این خوشحالم که این خونه هنوز وجود داره و یه کسی هست که ازش مراقبت کنه . هر چند که من نوعی نمی تونم برم این خونه رو ببینم و فقط باید به این 10 دقیقه از عکس های سر هم شده دلم خوش باشه.