امروز دیگه وقتشه که نقطه کوچولو کفش های قرمزشو پاش کنه و بزنه بیرون! احتیاج داره نفس بکشه, یه نفس عمیق بعد همین جور که بی هوا توی پیاده روهای سنگ فرش شده راه میره خودشو توی شیشه ی مغازه ها نگاه کنه و یواشکی به خودش بخنده!
…چه لذت بخشه که باشی…بودن…فقط باشی …همین! عجیبه ولی گاهی اوقات واقعاً فراموشم می شه که هستم …
می 21, 2008 در t 2:15 ب.ظ
انشاالله همیشه باشی عزیز دل و خوب و خوش و خندون هم باشی… نه فقط باشی… همین
می 21, 2008 در t 3:41 ب.ظ
به به



دچار حسّ رمانتیکگونهای عجیب شدم
میبینم که اسلوج رو وارد نکردی و فارسی هست و لاتین نیست
میبینم که شاگرد حرفگوشکنی نیستی و اعصابمصاب نذاشتی
اون جزوهای که دادم توش در مورد تری لیتور نوشته بود رو خوندی یا انداختی گوشه اتاق
نقطه کوچولو - ویترین مغازهها رو ببینه و یواشکی بخنده؟! جنل الخالق؟ …آنقدر این نقطه کوچولو رو تو خونه حبس کردی که وقتی میاد بیرون قاتی میکنه. مردم چی میگن… نکنی خواهر من… نکن خدا را خوش نمیاد…